يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو

145

سفر نامه هاى سهام الدولة بجنوردى ( فارسى )

سروش غيبم به گوش گفت پنهانى * چه حيرت است تو را با همه سخندانى در جواب گفتم مىدانم . « همه‌كس طالب يارند چه هشيار و چه مست » لكن طلب اين نوع عوام كوركورانه است . گفت تفاوت ندارد . « مقصود خدا آمد ، اينها همه راه است . » گفتم : كاشكى پرده برافتادى از آن منظر حسن * تا همه خلق ببينند نگارستان را گفت اين امكان ندارد آنوقت طالب و مطلوب يكى خواهد شد . در صورت بىپردگى احتياج از ميان خواهد رفت و عالم كثرت مبدل به وحدت خواهد گرديد و نظام عالم به هم خواهد خورد . گفتم بلى صحيح است چنان كه مىفرمايند : « كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف » ، لاكن مىبينيم از آن كنز در دست ما چيزى نيست و همه را ساير ملل برده‌اند . چنان كه هرروز گنجى شايگان از اين خاك منكشف مىسازند ، مثل قوهء الكتريسيته « 1 » و قوهء مغناطيس و غيره غيره و اسباب راحت ابناى جنس خود را فراهم مىآورند . گفت راست است ولى « هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست » كه نمىتوان گفت . گفتم تو هم مثل من در توهّم بوده‌اى ؟ گفت تو هنوز قابل شنيدن آن نكته نيستى و الا مىتوانم به دليل به تو القا كنم . گفتم پس بهتر اين است از اين در لب بربندم . گفت مگر نمىدانى كه گفته‌اند : بازگشتم از سخن زيرا كه نيست * در سخن معنى و در معنى سخن گفتم مىدانم :

--> ( 1 ) اصل : اليكترسيه